یادمه اسفند 1401 این وبو زدم اون موقع ها با هم بودیم اینقدر خوب بودیم که گاهی احساس ترس میکردم شنیدی میگن از هرچی بترسی سرت میاد اره ترسیدم از دستش بدم از دستش دادم یا داد؟ منطقی که فک میکنم فاصله گرفت ازم البته نه یهویی ها خیلی کم کم پیش خودم میگفتم با هر رفتارش لابد من اشتباه کردم که همچین گفت همچین کرد کم کم فاصله گرفت جوری که یادم رفت بهش یاداوری کنم هستم انگار پیش خودش میگفت نمیرم چون مطمئن بود اره خوب نمیرفتم قطعا ولی کشش نداشتم تحمل صبر درد بهروزیو
برچسب:
نویسنده: زهرا جعفرینژاد