باز اون خاطره لعنتی یادم افتاد پارسال
عید نوروز رفته بودیم عید دیدنی خونشون قبل شام بود که دنبال شارژرم میگشتم من 5 تا خاله دارم
که مامان سحیل و سپهر میشه خاله اولیم که پنج تا بچه داره چهار تا پسر و یه دختر
خلاصه که خاله کوچیکم حلیمه گفت که شارژر میخواد منم دادم بهش الان هی دارم میگردم دنبالش نیست طبقه بالا رو گشتم با ارام داشتیم میرفتیم پایین تا اونجا رو هم بگردیم تا پامو از در رد کردم در روبه رویی که به بیرون بود باز شد
اخ چشتون روز بد نبینه سحیل و سپهر پشت هم اومدن تو که منو و ارامو دیدن البته ارام که در رفت بیشعورر
اما من تو شوک فقط به سحیل نگا میکردم البته اونم همینطور بودا شوکه شد بدبخت انتظار دیدن منو نداشت
شاید 15 یا 20 ثانیه ای تمام این اتفاقا افتاد اما تا به خودم اومدم پا تند کردم از پلکان دوتا دوتا رفتم بالا
☆قسمت های دیگه رمان رو از برچسب میتونین پیدا کنین☆
برچسب:
نویسنده: زهرا جعفرینژاد